شب یلدا
توی این دهکده ی سرد وسیاه
با یه عالم آدمای بی گناه
یکی نیست برای ما قصه بگه
از تموم آدمای بی غم وغصه بگه!
شبا باز صدای بوف از توی کوچه هاش میاد
ماه دوباره خاموش ِ صدای فانوساش میاد
ولی امَا دوباره ،فانوس ما نفت نداره!
توی صندوق دلش یه قطره نورَم نداره!
باز دوباره تو کوچه دوون دوون داد می کشم :
یکی نیست یه قطره نور به ما بده ؟!
فانوس قشنگمونٌُ دوباره جلا بده!
فانوس همسایه ها هم خاموش ِ
انگاری از ذهن من فراموش ِ
که دیگه تو ده ما فانوسی نیست ...!
اگرم هست، دیگه توپیتای نفت
اثری از نور وبوی گرمانیست
بر می گردیم خونمون ؛
ننه گلدونه با بغضی باز نگاهم میکنه
به ننم میگم: "ننه !فردا شب، چله بزرگَس میدونی ؟!
ننه گلدونه میگه:
"هر شب ما توی این دهکده ی سرد وسیاه ،شب یلداس ننه جون!"
بعد میگم:" راستی ننه نقل ونباتی میخری ؟
فردا شب دور همیم گل میگیم وگُل می شنفیم!"
ننه گلدونه میگه:
" نقلا ی بقال ده نم کشیدن خراب شدن!
بس که این دهکده ی سرد وسیاه به خودش عزا دیده
بقال ده دیگه نقل ونباتی نمیاره !"
بعد میگم: "ننه جون، لحاف کرسی بزرگه که شبای چله رو کرسی بودش،
چی شده کجاس ننه ؟!
ننه گلدونه با یه غصه میگه :
لاحاف کرسی بزرگه کدومه ؟!وقتی که ذغالامون نم کشیدن،
نفتای تو پیتامون ته کشیدن!
دیگه کرسی کدومه شب یلدا کدومه ؟!
بعد می گم:"اَه ننه جون!هر چی من میگم که تو نه میاری!
بگو امشب حوصِلمُ نداری، بذارم برم بیرون ، لبِ چشمه هوایی تازه کنم !
پا میشم آروم آروم ، لبِ چشمَمون می رَم ،
لب اون چشمه ای که،هر دفعه این دل تنگم می گیره ، اشکام ُ توش می ریزم
اه سردی میکشم ، سبک می شم
لب چشمه رسیدم ، یه دفعه داد کشیدم :
چشمَمون که یخ زده!!
چشمه ی زلال من یخ زده بود؛
ماهیهای کوچولو ، تهِ اون می لرزیدن
راستی! ماهی سیاه کوچولو هم اونجا بودش!!
توی این دهکده ی سرد وسیاه دریا نبود،
که بِتونه بازبه دریا برسه!
ماهی جون با نگاه خسته ای بِهِم می گفت:
" چشم امیدُ از این چشمه ببَُر!
دیگه این چشمه دیگه سنگ صبورت نمیشه!
آبِ چشمه یخ زده ، همراه ِ اون اشکای شورت
ُ نمیشه!!"
راه می افتم طرف جنگل کاج
جایی که همیشه سبز بود و بهار
جنگل فندوق و گردو و بلوط
جنگل سپیدار و جنگل توت
ولی انگار همشون یکی شدن ،همشون شبا با لالایی بوف می خوابیدن!
توی خوابشون دیگه،عمو نوروز نمیاد
عمو نوروز با یه علم شادی و شور نمیاد!
توی توبرش؛
از جوونه خبری نیست،
از شکوفه از بهار،
از بارون،رنگین کمون!
عمو نوروز اسیره؟یا که داره می میره؟!
هر چی هست اون نمیاد،
نمیاد تا دوباره رنگ شادی بیاره.
یه عالم چشمای ریز،پشت این برگای خیس
یواشی، راه رفتن هرکسیُ توی جنگل می بینن...
ولی جای دوستامون چه خالیه!
سنجابای کوچولو پشت این مه اسیرن!!
بر میگردم توی ده،حالا دیگه صبح شده،
ولی خُوب...
صبح و شب ما یکیه؛
توی صبح خورشیدی نیست
توی شب مهتابی نیست
صبح و شب یکی شدن،خروسه رو پرچین ِ،طفلکی نمیدونه،اگه باز شعر بخونه،
نمیگن که نادونه؟!
من میگم که بخونه،
تاکه هرکی بدونه؛
حالا دیگه صبح شده،
وقت کار ِ،وقت گندم کاریه!
کاشتن گندما تو ده،دوباره شور میاره!
بوی گندم میادو سبزی جنگل میاره!
ننه گلدونه میگه:
" این زمین بار نمیده!
این زمین هم یخ زده،جون نداره!"
ولی من میگم:
خروس باز بخونه،تاکه هر کی بدونه؛
میشه باز خورشیدُ کاشت، میونه قلبای سرد
میشه باز با دستامون،زمینُ گرم بکنیم؛
گندمای زردمونُ توی سینش بکاریم!
میشه باز جنگل کاجُ ببینیم،از تو عمق جنگلا،
صدای قناری ها رو بشنویم
سنجابای کوچولو ،رو شاخه هاش تاب بخورن
چشمه ی یخ زدمون باز آب بشه؛
ماهی کوچولو بره،که باز به دریا برسه!
من میگم باز میشه از عمق نگاه جوونا،نور و گرما بگیریم
من میگم:
اما دیگه کرسی ها رو جمع کنیم!
شب یلدا پر گرماس،پر ِنور ِ،پُر ِعشق ِ،پرِ شور ِ!
تا دم ِ صبح رو آتیش،حلقه ها درست کنیم،
گل بگیم،گل بشنفیم ُ خورشیدی از آتیشا درست کنیم؛
دم ِ صبح توی آسمون ِ دلها بکاریم؛
که دوباره خروسه شعر بخونه،
روی پرچین بمونه یکسره آواز بخونه؛
چون دیگه این صبح ما رفتنی نیست،
دهکدمون گرم شده،گرمامون رفتنی نیست!!
اصفهان
یلدای 80
این شعر رو به اون دوست خوبم که حضورش در زندگی من هدیه ایست از جانب خداوند تقدیم می کنم:
(البته با اجازه و تشکر از احمد شاملو!!که من هرچه سعی می کردم چون او نمی توانستم !!)
با درودی به خانه می آیی
و با بدرودی خانه را ترک می گویی
ای سازنده!لحظه ی عمر من
به جز فاصله ی میان این درود و بدرود نیست.
این آن لحظه ی واقعی است
که لحظه ی دیگر را انتظار می کشد
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه هایی که عمر مرا سرشار می کند.
"احمد شاملو"
دمدمای عید که میشه آدم انگار فقط دلش می خواد یه گوشه بشینه و فکر کنه ـ حالا اگه یه موسیقی دوستداشتنی مثل بوی عیدی بوی توپ فرهاد هم زمینه ی فکرهای خاکستریش باشه بد نیست:داری میزنی بره اول فیلم ـاول فروردین ۸۵.خب خوب نگاه کن تو از اون روز تا حالا چه فرقی کردی؟به چند تا از سوالایی که همیشه یه گوشه ی ذهنت جا خوش کردن جواب دادی؟به چند تا از چیزایی که می خواستی رسیدی؟!و... انگار مثل حرفای اون خانوم تلویزیونی شد!!اصلا ولش کنید!
دارم فکر میکنم امسال چقدر تنهام!!دلم برای مهنازو آزاده و سحر و بقیه ی بچه ها خیلی تنگ شده ـ هستی هم که نیست!!کاش بود...دارم فکر می کنم این تعطیلاتی رو که قراره ۳/۱ اش به خوندن درسایی بگذره که بعد از عید قراره امتحان بدیم ـ ۳/۲ بقیه اش رو چطوری خرج کنم؟!می خوام تهران رو بگردم ـتک و تنها!با یه موسیقی توی گوشم و یه کوله و یه دوربین.تنهای تنها!!از موزه ها و جاهای فرهنگی شروع می کنم ـ بعد کوه و بعد...؟!بعدش کجا برم؟!شما اگه جای من بودین کجا می رفتین؟!!
تقریبا ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه تا تحویل سال مونده!حس خوبی دارم...سال ۸۶ رو دوست دارم...برای همه ی دوستای گلم آرزوی سلامتی و شادمانی جاودانه دارم...امیدوارم که تعطیلات بهتون خوش بگذره..سعی کنید تنها نمونین اگر هم موندین مثل من برین بگردین...حیفه!! تو خونه نمونین!
سال نو مبارک!!
میبینم صورتمو تو آیینه
با لبی خسته میپرسم ازخودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم؟!
باورم نمیشه هر چی می بینم
چشمامو یه لحظه رو هم میذارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دستم میگه
منو توی آیینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچکس دیگه!!
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده بجا!!
آیینه میگه تو همونی که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بیصدا تو قلبت میمیری
میشکنم آیینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آیینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه!
عکسا با دهن کجی بهم میگن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون...
حس غریبی دارم ـانگار کسی که سالهاست باهاش زندگی کردی جلوی چشمات پر بزنه و بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه که هم از رفتنش ناراحت بشی و هم خوشحال.انگاربا تمام وجودت می خوای یک صحنه رو ببری به حافظه ی بلند مدتت ـمی خوای نهایت استفاده رو از این لحظه ای که توش هستی ببری میخوای با تمام احساست قدر این لحظه رو بدونی ـ می خوای یه حس رو حفظ کنی ـ توی یک لحظه تمام خاطرات این ۲۲ سال از جلوی چشمام رد میشه ـ وقتی خاله هنوز خونه بود ـ لوح نوشتن ها و مهر های رنگی صد آفرین.با بچه ها تو حیاط بازی کردنا ـ عیدا و بنفشه ها و میناها ردیف کنار ریحونا و شاهی ها و تربچه نقلیا.هنوز هر وقت یه برگ ریحون می ذارم تو دهنم طعم ریحونای بابابزرگ میاد زیر زبونم.درخت باریک آلبالو و خرمالو و به ـ بازی با میوه های درختای سروِ سر به آسمون کشیده!زیر زمین و تموم خرت و پرتایی که برای ما حکم گنج پنهانُ داشت.یادش بخیر ـ واقعا یادش بخیر!!تابستونا و حیاط خلوت و عطر آلو ها و سیب گلابا.گنجه ی آشپز خونه و قاقالی لی های مادربزرگ.یادم میاد برای رفتن روی لحاف تشکا باید می رفتیم روی میز چرخ خیاطی و از اون بالا سُر می خوردیم پایین ـ حالا ارتفاعش به کمرمون هم نمیرسه!آخ که چقدر دلم برات تنگ میشه خونه ی قدیمیِ پر از خاطره!! با خودم عهد بستم تا کامل نساختنش نیام ببینمش!دلم نمی خواد این تصویر توی ذهنم خراب بشه!مامان حرف خوبی می زنه میگه:چقدر خوبه که با دست خودشون خونه دوباره نو میشه ـ وجود این دو نفره که به این خونه این صفا رو داده ـ هر جا که برن با صفا میشه!غصه ی این خونه رو نخور!!
روز های آخر اسفند
در نیمروزِ روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگُ ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند!
جوی هزار
زمزمه ی درد و انتظار
در سینه می خروشدُ
بر گونه ها روان !!
ای کاش آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
میشد
با خود ببرد
هر کجا که خواست!!...
*در متن بالا چون حرف کاما در صفحه کلید مفقود شده بود از " ـ " استفاده شده!!
خواب های من پر است از عطر بهار نارنج و بهمنی های چسبناک که با هر نسیمی می رقصند و رویاهای کودکی ام را سرشار از شوق می کنند.دویدن در پی قارچ های خود رو پس از هر رگبار در دشت فراخ و خوردن زالزالکهای وحشی(کنار) با دست های پر از خراش.هنوز خواب کرم های پشمالوی نوروزی را می بینم با رنگ های شادشان که به باغچه ی پشتی هجوم می بر دند و با یک قطره آب می توانستیم آن ها را به یک توپ رنگی پشمالو تبدیل کنیم و کف دست های کو چکمان قلشان بدهیم.هنوز گاهی دلم هوای آن درخت شاتوت پشت خانه ی رقیه اینها را می کند ـ هوای خاله بازی هامان را با لیمو ترش های کوچک و شمردن پره های آن. هنور دلم برای خالی بندی های حامد چاخان تنگ می شود.برای آتش بازی هامان با سیب زمینی های ریزی که بعضی هاشان آخر آتش خاکستر میشدند و دلمان کلی می سوخت.بعد از سالها هنوز شب های عید دلم می خواهد صبح سر سطل زرد شن بازی ام را بر دارم و یک پروانه ی بزرگ نارنجی آن پر بزند بیرون.که هم خوشحال بشوم و هم دلم برای آن پیله ی هفت رنگی که به سر پوش سطل آویزان بود تنگ بشود. گاهی خواب هزاران کفش دوزی را می بینم که دارند کفش های فرسوده ام را پینه می زنند.هنوز در تعجبم که چطور توی یک بعد از ظهر میشد حداقل ۲۰۰ـ۳۰۰کفشدوزک پیدا کرد!!یا توی سبزی هایی که مادر بزرگ می خرید حتما ۱ حلزون پیدا می شد که توی کاسه ی دور قرمز من راه برود و من را غرق در شادی کند!یا فلسفه ی سوسک طلایی ای که تا خرما نمی خورد پشتک نمی زد.گاهی احساس می کنم همه ی موجودات نازنین و دوستداشتنی من هزاران هزار فرسنگ از من دورند و من دیگر هرگز آن ها را نخواهم دید...
دلم برای کفشدوزک خیلی تنگ شده اگر کسی دیدش حتما سلام مرا به او برساند...
"نوشتن"این لذت بخش ترین کار دنیا!!فقط باید قلمتو بذاری روی کاغذ و اونوقت همه چیز خودش درست می شه.تازه بعذ از اینکه روی کاغذت جاری شدن می خونیشون و کلی کیف می کنی!غیر از اینه؟
اما حالا چم شده که حتی نمی تونم با خودم راحت دو تا کلمه حرف بزنم؟!
بازم باید سعی کنم می خوام برای آشتی من پیش قدم بشم!بر خلاف همیشه که اون دست بر دار نبود
و شب و روز می اومد سراغم حالا من بعد از این همه ناز کردن می خوام برم منت کشی!!
فکر می کنین باهام آشتی کنه؟
راستی...سلام!!